عدم تناسب مذاکره با شرایط فعلی جنگ رمضان

11 فروردین 1405

مقدمه

در تاریخ روابط بین‌الملل، مذاکره همواره به‌عنوان یکی از ابزارهای مهم کنش دیپلماتیک شناخته می‌شود، اما این ابزار نه مطلقاً مفید است و نه در همه شرایط کارآمد؛ بلکه ماهیت و کارکرد آن به‌شدت تابع زمینه‌های قدرت، موازنه نیروها و اهداف راهبردی بازیگران است.[1] تجربه‌های تاریخی متعدد نشان داده‌اند که مذاکره، اگرچه می‌تواند در برخی مقاطع به کاهش تنش یا تثبیت دستاوردها منجر شود؛ با این حال در بسیاری از موارد، به‌دلیل فقدان پیش‌نیازهای لازم، به ابزاری برای اتلاف زمان، تحمیل خواسته‌های یک‌جانبه یا حتی تضعیف موقعیت طرف مقابل تبدیل شده است.

لذا نمی‌توان به مذاکره به‌عنوان یک راه‌حل عمومی و همیشگی نگریست بلکه باید آن را در چارچوبی مشروط، محدود و وابسته به شرایط خاص در نظر گرفت؛ شرایطی که تحقق آن‌ها در عمل چندان فراوان نیست. چه‌بسیارند موقعیت‌هایی که ورود به مذاکره نه‌تنها کمکی به حل مسائل نمی‌کند، بلکه به پیچیده‌تر شدن معادلات و افزایش هزینه‌ها می‌انجامد.[2] بنابراین، درک صحیح از زمان، جایگاه و کارکرد واقعی مذاکره، پیش‌نیاز هرگونه تصمیم‌گیری در این حوزه است.

دیپلماسی نمایشی در عصر ترامپ

در بررسی راهبردیِ دعوت ایران از سوی آمریکا به مذاکره، به‌ویژه در دوره‌‌ی ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ، باید از سطح ظاهرِ «دعوت به مذاکره» عبور کرد و به ماهیت و کارکرد واقعی این ابزار در دستگاه سیاست خارجی آمریکا توجه نمود. تجربه‌های عینی و نزدیک، از جمله دو مقطع مشخص پیش از «جنگ ۱۲ روزه» و نیز پیش از «جنگ رمضان» نشان می‌دهد که مذاکره از منظر آمریکایی‌ها نه یک فرآیند جدی برای حل‌وفصل اختلافات، بلکه ابزاری تاکتیکی برای مدیریت زمان، اعمال فشار روانی، و تکمیل اهدافی است که در میدان به دست نیامده‌اند.[3]

این واقعیت زمانی برجسته‌تر می‌شود که به ترکیب تیم‌های اعزامی آمریکا برای مذاکره دقت کنیم؛ افرادی مانند «جرد کوشنر» یا «استیو ویتکاف» که پیشینه اصلی آنان در حوزه‌هایی نظیر معاملات ملکی و فعالیت‌های تجاری است، نه در دیپلماسی حرفه‌ای، نه در شناخت پیچیدگی‌های روابط بین‌الملل و نه در مدیریت تعارضات چندلایه میان دولت‌ها. انتخاب چنین افرادی، آن هم در پرونده‌ای به پیچیدگی و حساسیت ایران، خود به‌تنهایی نشان‌دهنده آن است که مذاکره از دیدگاه تصمیم‌سازان آمریکایی اساساً یک امر راهبردی و مبتنی بر اصول و جدیت دیپلماتیک تلقی نمی‌شود بلکه بیشتر  امتداد یک رویکرد مبتنی بر فشار است.[4] در این چارچوب، مذاکره عرصه‌ «دادوستد متوازن امتیاز» نبوده و تنها بستری برای «تحمیل خواسته‌ها» و تبدیل دستاوردهای ناقص نظامی و امنیتی به نتایج سیاسی است. از این رو، وقتی طرف مقابل اساساً با چنین ذهنیت و ساختاری وارد مذاکره می‌شود، طبیعی است که خروجی آن نیز فاقد اعتبار، ثبات و تضمین اجرایی باشد.

تجربه نشان داده است که هرگونه ورود به مذاکره بدون پشتوانه میدانی و بدون ایجاد یک وضعیت برتر در موازنه قدرت، نه‌تنها دستاوردی به همراه ندارد، بلکه می‌تواند به نفع طرف مقابل و تحمیل هزینه‌های بیشتر به خود منجر شود. اصولاً از منظر عقلانیت راهبردی، مذاکره زمانی معنا پیدا می‌کند که به‌عنوان مرحله‌ای پسینی و مکملِ یک پیروزی یا دستاورد قابل‌اتکا در میدان تعریف شود، نه به‌عنوان جایگزین آن. به بیان دقیق‌تر، مذاکره در بهترین حالت «ابزار تثبیت» است، نه «ابزار خلق دستاورد»؛[5] یعنی آنچه در میدان به‌دست آمده، در میز مذاکره رسمیت می‌یابد؛ وگرنه در غیاب لحظه‌ی دستاورد میدانی و استیصال دشمن ، هیچ امتیاز و بهره‌ای طریق مذاکره حاصل نمی‌شود.

بر همین اساس، هرگونه تصور مبنی بر اینکه می‌توان از طریق مذاکره با دولت ترامپ یا ساختار مشابه آن به نتایج ملموس و پایدار دست یافت، با واقعیت‌های تجربی و منطقی سازگار نیست. رویکرد آمریکا به مذاکره با ایران، مبتنی بر این پیش‌فرض است که آنچه از طریق جنگ، تحریم، خرابکاری و ترور به‌دست نیامده، باید در قالب مذاکره تکمیل شود؛ یعنی مذاکره به‌عنوان «ادامه جنگ با ابزارهای دیگر» تعریف می‌شود، نه به‌عنوان جایگزین جنگ.

منطق میدان؛ شرط لازم برای مذاکره مؤثر

در چنین چارچوبی، طرف آمریکایی اساساً به مذاکره به‌عنوان فرآیندی برای امتیاز دادن نگاه نمی‌کند، بلکه آن را سازوکاری برای اخذ امتیاز بیشتر می‌داند. در مقابل، اگر ایران بخواهد با منطق متفاوتی وارد این عرصه شود، ناگزیر باید ابتدا در میدان به سطحی از دستاورد برسد که طرف مقابل را در وضعیت انفعال، استیصال یا حداقل بازدارندگی قرار دهد؛ وضعیتی که در آن، دشمن نه در حال برنامه‌ریزی برای تشدید حمله، بلکه درگیر مهار تبعات شکست یا هزینه‌های فزاینده باشد. تنها در چنین شرایطی است که مذاکره می‌تواند به ابزاری برای تثبیت این برتری تبدیل شود و نتایج آن از سطح کاغذ فراتر رفته و به واقعیت‌های عینی بدل گردد.[6] در غیر این صورت، ورود به مذاکره پیش از کسب دستاورد، به‌معنای پذیرش ضمنی ضعف و دادن ابتکار عمل به طرف مقابل است؛ امری که نه‌تنها سودی ندارد، بلکه می‌تواند مسیر تحمیل مطالبات جدید را هموار سازد.[7] در این میان، توجه به اهداف کلان و تعیین‌شده در سطح راهبردی کشور نیز اهمیت اساسی دارد؛ اهدافی نظیر اخذ غرامت، اعمال ترتیبات حقوقی جدید در حوزه‌های ژئوپلیتیکی حساس مانند تنگه هرمز، یا بازتعریف قواعد بازی در سطح منطقه‌ای، همگی نشان می‌دهند که چارچوب کنش ایران فراتر از یک تعامل صرفاً دیپلماتیک است و در سطحی بالاتر، به دنبال تغییر در موازنه‌های ساختاری قدرت است.

تحقق چنین اهدافی، بدون ایجاد فشار مؤثر در میدان و بدون به چالش کشیدن نظم مبتنی بر هژمونی آمریکا، اساساً امکان‌پذیر نیست. از این رو، اولویت راهبردی نمی‌تواند بر مذاکره متمرکز باشد، بلکه باید بر تضعیف مؤلفه‌های سلطه و تقویت عناصر نظم جدید جهانی استوار گردد؛ نظمی که در آن، قدرت‌های مستقل بتوانند بدون پذیرش قواعد تحمیلی، نقش‌آفرینی کنند. در این مسیر، مذاکره تنها زمانی می‌تواند مفید و معنادار باشد که به‌عنوان یک ابزار ثانویه و در خدمت این راهبرد کلان به‌کار گرفته شود، نه اینکه خود به هدف تبدیل گردد.[8] لذا مذاکره با دولت ترامپ، با توجه به ماهیت، سابقه و کارکرد آن، نه‌تنها معقول و نتیجه‌بخش نیست، بلکه می‌تواند به انحراف از مسیر اصلی و اتلاف منابع راهبردی منجر شود؛ مسیری که باید با تمرکز بر قدرت‌سازی، دستاوردسازی و تغییر موازنه‌ها در میدان دنبال گردد، نه با اتکا به فرآیندی که از اساس برای تأمین منافع یک‌جانبه طرف مقابل طراحی شده است.

جمع‌بندی

مذاکره، برخلاف تصور رایج، یک ابزار همواره مفید نبوده و سازوکاری وابسته به شرایط قدرت و موازنه‌های میدانی است که تنها در صورت تحقق پیش‌نیازهای مشخص، می‌تواند به نتایج مطلوب منجر شود. تجربه نشان می‌دهد که طرف آمریکایی اساساً مذاکره را نه به‌عنوان فرآیندی برای رسیدن به تفاهم، بلکه به‌مثابه ابزاری برای تکمیل اهداف ناتمام خود در سایر عرصه‌ها می‌داند. از این‌رو، هرگونه ورود به مذاکره بدون برخورداری از دستاوردهای عینی و قابل اتکا، به‌معنای واگذاری ابتکار عمل و فراهم‌سازی زمینه برای تحمیل مطالبات بیشتر خواهد بود. در مقابل، زمانی که یک بازیگر بتواند از طریق کنش مؤثر در میدان، موازنه را به نفع خود تغییر دهد و طرف مقابل را در وضعیت انفعال یا بازدارندگی قرار دهد، مذاکره می‌تواند به ابزاری برای تثبیت این وضعیت و تبدیل آن به یک چارچوب پایدار تبدیل شود. بنابراین، اولویت راهبردی کشور، بر کسب دستاوردهای بیشتر استوار است و مذاکره تنها زمانی معنا می‌یابد که در خدمت این راهبرد کلان و به‌عنوان مرحله‌ای تکمیلی و نه جایگزین آن به‌کار گرفته شود.

منابع

[1] تارنمای موسسه کلینگندیل، مذاکره دیپلماتیک، ۲۰۱۵

  https://www.clingendael.org/sites/default/files/pdfs/Diplomatic_Negotiation_Web_2015.pdf

[2] تارنمای بروکینگز، احیای دیپلماسی آمریکایی: چرا حمایت از میانجی‌گری باید بخشی از بازسازی سیاست خارجی باشد، ۱۲ اوت ۲۰۲۰

https://www.brookings.edu/articles/revitalizing-american-diplomacy-why-mediation-support-should-be-part-of-the-foreign-policy-rebuild/

[3] تارنمای موسسه مطالعات پیشرفته، ابزارهای سیاست‌گذاری خارجی آمریکا: دیپلماسی و جنگ، ۱۵ ژانویه ۲۰۰۸

  https://www.fpri.org/article/2008/01/tools-of-statecraft-diplomacy-and-war/

[4] تارنمای شورای روابط خارجی، تغییر پارادایم برای خاورمیانه: چگونه ترامپ می‌تواند برتری ژئوپلیتیک بسازد، ۷ فوریه ۲۰۲۵

 https://www.foreignaffairs.com/united-states/paradigm-shift-middle-east

[5] تارنمای مرکز برکل برای روابط بین‌المللی دانشگاه یوسی‌ال‌ای، مذاکره به عنوان ابزاری برای جنگ، ۱۰ ژوئیه ۲۰۲۵

 https://www.international.ucla.edu/burkle/article/289484

[6] تارنمای جنگ روی سنگ‌ها، چگونه مذاکرات می‌توانند جنگ‌ها را به پایان برسانند، ۲ مارس ۲۰۲۰

 https://warontherocks.com/2020/03/how-can-negotiations-bring-wars-to-an-end/

[7] تارنمای پژوهش‌نامه مذاکرات بین‌المللی، فرآیند مذاکره در نظریه روابط بین‌الملل: از تاریخ تا شیوه‌های معاصر، ۲۰۲۴

 https://ahpsxxi.org/index.php/journal/article/download/143/126/

[8] تارنمای مجله استراتژی نظامی، مقدمه‌ای بر نظریه استراتژیک کلوزویتیسی، 2012

https://www.militarystrategymagazine.com/article/an-introduction-to-clausewitzian-strategic-theory-general-theory-strategy-and-their-relevance-for-today/

 

keyboard_arrow_up