مطلوبیت‌های دنیای پساجنگ برای ایران

16 اسفند 1404

مقدمه

جنگ‌ها عموماً پدیده‌هایی مقطعی و ناپایدار تلقی می‌شوند که در بستر روندهای عمیق‌تر تاریخی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی رخ می‌دهند؛ می‌آیند، موازنه‌هایی را برهم می‌زنند و سرانجام پایان می‌پذیرند؛ با این حال آنچه سرنوشت کشورها را در بلندمدت تعیین می‌کند نه فراز و فرودهای کوتاه‌مدت میدانی، بلکه کیفیت طراحی و اجرای طرح‌های درازمدت آنان است. دولت‌هایی که صرفاً در افق بحران‌های آنی تصمیم‌سازی می‌کنند، معمولاً در دام واکنش‌گرایی گرفتار می‌شوند؛ در مقابل، بازیگرانی که قادرند ورای هیجانات جنگی، روندهای ساختاری قدرت، تغییرات نظم بین‌الملل و تحولات ژئواکونومیک را تشخیص دهند، می‌توانند از دل تهدیدهای مقطعی، فرصت‌های پایدار بسازند.[1] تجربه تاریخی نشان داده است که پیروزی یا شکست در یک نبرد الزاماً معادل موفقیت یا افول در مقیاس تمدنی نیست؛ بلکه این راهبردهای انباشتی و برنامه‌ریزی‌های بلندمدت‌اند که مسیر قدرت‌یابی یا تضعیف کشورها را ترسیم می‌کنند.[2] با این پیش‌فرض نظری، در پس تجاوز نظامی حاضر آمریکا و رژیم صهیونیستی به کشورمان، ضروری است تمرکز تحلیلی و تصمیم‌سازی ما از سطح واکنش‌های فوری فراتر رود و معطوف به تعریف و تأمین منافع درازمدت ایران در دوران پساجنگ شود؛ چرا که آینده امنیت، قدرت و جایگاه منطقه‌ای و جهانی کشور نه در چند روز یا چند هفته بحران، بلکه در کیفیت معماری راهبردیِ فردای پس از جنگ رقم خواهد خورد.

گذری بر وضعیت ایران و تهاجم دشمن

در تاریخ روابط بین‌الملل، جنگ‌ها همواره نقطه پایان یک مرحله و آغاز مرحله‌ای تازه در حیات سیاسی کشورها بوده‌اند.[3] تجربه تاریخی نشان می‌دهد کشورهایی که در بحبوحه درگیری صرفاً بر میدان نبرد تمرکز کرده و درباره نظم پس از جنگ برنامه‌ریزی نکرده‌اند، حتی در صورت دستیابی به پیروزی نظامی نیز نتوانسته‌اند دستاوردهای خود را به قدرت پایدار تبدیل کنند. به همین دلیل، یکی از مهم‌ترین وظایف راهبردی در دوران جنگ، اندیشیدن به این پرسش بنیادین است که «در دنیای پس از جنگ چه می‌خواهیم؟» یعنی باید از هم‌اکنون مشخص شود که مطلوبیت‌های راهبردی کشور در نظم آینده چیست، چه جایگاهی برای خود در موازنه‌های منطقه‌ای و جهانی قائل هستیم و چگونه می‌توان دستاوردهای میدانی را به سرمایه‌های سیاسی، اقتصادی و امنیتی تبدیل کرد؟

باید در نظر داشت که هر جنگی، علاوه بر تخریب، فرصت بازآرایی موازنه‌ها را در سطح جهانی نیز فراهم می‌کند. بنابراین اگر ایران بتواند از سرمایه ژئوپلیتیکی، ظرفیت شبکه‌ای متحدان و شکاف‌های موجود در نظم بین‌الملل بهره گیرد، می‌تواند از دل بحران، جایگاهی تثبیت‌شده‌تر در ساختار قدرت منطقه‌ای و حتی جهانی کسب کند. از این رو، برنامه‌ریزی برای دوران پساجنگ باید بر مبنای تبدیل پیروزی بازدارنده به دستاورد نهادی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی و در نهایت «توسعه و پیشرفت» صورت گیرد؛ نه صرفاً مدیریت کوتاه‌مدت تحولات جنگ.[4] با این فرض لازم است توجه گردد که فراتر از این مسئله، بایستی به برنامه‌ ریزی برای دوران پس از جنگ و مطلوبیت‌های مد نظر ما در این دوران پرداخته شود. چرا که بالاخره کشورما از وضعیت کنونی خارج خواهد شد و نیاز است که با دیدی راهبردی نسبت به آینده‌ی پساجنگ، خود را از حالا مهیا سازد. در چنین چارچوبی می‌توان مجموعه‌ای از مطلوبیت‌های راهبردی را تعریف کرد که تحقق آنها، ایران را در نظم در حال گذار جهانی به بازیگری اثرگذارتر و تعیین‌کننده‌تر تبدیل خواهد کرد.

ما از عصر پساجنگ چه می‌خواهیم؟

نخستین مطلوبیت راهبردی در دوران پساجنگ، تثبیت کنترل و توسعه نفوذ مؤثر بر گلوگاه‌های حیاتی تجارت جهانی در همکاری با شرکای همسو است. گذرگاه‌هایی مانند تنگه هرمز، تنگه مالاکا، باب‌المندب و حوزه دریای سیاه نه فقط مسیرهای ترانزیتی، بلکه اهرم‌های ساختاری در شکل‌دهی به موازنه قدرت هستند.[5] لازم به ذکر است که در وضعیت فعلی، جمهوری اسلامی ایران به تنهایی قادر است تسلط خود را بر تنگه هرمز اعمال نماید؛ توقف عبور از این تنگه در خلال جنگ رمضان، خود شاهدی بر این مدعاست.[6] با این حال اقتضای تغییر نظم جهانی و ضرورت توسعه این الگو به سایر گذرگاه‌ها، ایجاب می‌کند که بین کشورهای تحول‌خواه بر سر گسترش و تکرار آن نوعی همگرایی صورت پذیرد؛ در چارچوب تغییر تدریجی نظم بین‌الملل و تضعیف هژمونی آمریکا، توسعه کنترل هوشمندانه این نقاط می‌تواند به ابزار تنظیم‌گری ژئوپلیتیکی تبدیل شود.[7] منظور از کنترل، لزوماً انسداد کامل نیست؛ بلکه ایجاد سازوکاری حقوقی، امنیتی و فنی است که بر اساس آن عبور محموله‌های مرتبط با رژیم صهیونیستی محدود یا مسدود گردد و محموله‌های مرتبط با آمریکا صرفاً پس از ارزیابی عدم تعارض با منافع امنیتی کشورهای تحول‌خواه اجازه عبور یابند. چنین الگویی نیازمند هماهنگی عمیق با قدرت‌هایی چون چین و روسیه است؛ زیرا بدون پشتوانه سیاسی و اقتصادی آنان، تثبیت این رژیم کنترلی دشوار خواهد بود. در صورت تحقق، این شبکه کنترل گذرگاه‌ها می‌تواند نوعی «بازدارندگی اقتصادی ـ ژئوپلیتیکی» ایجاد کند که هزینه هرگونه اقدام خصمانه علیه ایران را به سطحی فرامنطقه‌ای ارتقا دهد. در افق بلندمدت، چنین ترتیبی نه‌تنها ابزار فشار، بلکه کارت چانه‌زنی در بازتعریف قواعد تجارت و امنیت دریایی خواهد بود و ایران را از بازیگر واکنشی به بازیگر تنظیم‌گر تبدیل می‌کند.

دومین مطلوبیت، طراحی و انعقاد پیمان‌های دفاعی دوجانبه یا چندجانبه با کشورهای منطقه ـ به‌جز رژیم صهیونیستی ـ بر مبنای تعریف حداقلی اما شفاف از منافع مشترک امنیتی است. این پیمان‌ها باید ماهیتی بازدارنده و غیرمداخله‌گر داشته باشند؛ به این معنا که تعهد ایران صرفاً در صورت تعرض رژیم صهیونیستی به طرف مقابل فعال شود و هیچ الزامی برای ورود به تحولات داخلی شرکا ایجاد نکند. چنین چارچوبی می‌تواند به‌تدریج شبکه‌ای از «همگرایی امنیتی پیرامونی» بسازد که در آن حمله به هر عضو، به معنای فعال‌شدن پاسخ جمعی باشد. تجربه نهادهایی چون سازمان پیمان آتلانتیک شمالی نشان می‌دهد که حتی تعهدات حداقلی دفاع جمعی، اگر معتبر و قابل اتکا باشند، می‌توانند بازدارندگی مؤثر ایجاد کنند. با این حال، الگوی مدنظر ایران باید بومی، انعطاف‌پذیر و فاقد تعهدات سنگین ساختاری باشد. چنین پیمان‌هایی افزون بر تقویت بازدارندگی، موجب افزایش اعتماد متقابل و گسترش همکاری‌های اطلاعاتی، آموزشی و فناورانه خواهد شد. در نتیجه، ایران از یک بازیگر منفرد در برابر ائتلاف‌های رقیب، به محور یک شبکه امنیتی منطقه‌ای تبدیل می‌شود. این تحول، هزینه راهبردی هرگونه ماجراجویی رژیم صهیونیستی را افزایش داده و هم‌زمان به کشورهای منطقه این پیام را منتقل می‌کند که امنیت پایدار آنان نه از مسیر اتکا به آمریکا، بلکه از طریق ترتیبات بومی و مشارکتی با ایران قابل تأمین است.

سومین مطلوبیت راهبردی، نهادینه‌سازی این گزاره در ذهن سایر بازیگران نظم جهانی است که امنیت و ثبات غرب آسیا بدون مشارکت فعال ایران امکان‌پذیر نیست. در این چارچوب، نقش چین اهمیت ویژه‌ای دارد؛ زیرا اقتصاد این کشور به واردات پایدار انرژی وابسته است و بخش مهمی از آن از مسیرهای عبوری غرب آسیا تأمین می‌شود. اگر پکن بپذیرد که ایران بزرگ‌ترین ضامن ثبات این منطقه است، آنگاه سرمایه‌گذاری در ایران نه یک انتخاب سیاسی بلکه یک ضرورت راهبردی خواهد بود. تعامل هدفمند با چین باید در قالب پروژه‌های بلندمدت زیرساختی، انرژی و ترانزیتی تعریف شود تا منافع دو طرف در هم تنیده گردد. در چنین حالتی، هرگونه تهدید علیه ایران به‌طور غیرمستقیم منافع چین را نیز تهدید خواهد کرد و این امر به تقویت بازدارندگی چندلایه می‌انجامد. افزون بر آن، اثبات ناکارآمدی آمریکا و رژیم صهیونیستی در تأمین امنیت منطقه در تقابل با ایران، فرصت گفتمانی مهمی ایجاد می‌کند تا تهران خود را به‌عنوان «تأمین‌کننده امنیت بومی» معرفی کند. در نظم در حال گذار جهانی، قدرت‌هایی که بتوانند امنیت منطقه‌ای تولید کنند، جایگاه چانه‌زنی بالاتری در ساختار قدرت خواهند داشت. بنابراین، هدف ایران باید تبدیل نقش میدانی خود به سرمایه دیپلماتیک و اقتصادی در تعامل با قدرت‌های بزرگ باشد.

چهارمین مطلوبیت، قطع کامل درگیری مزمن سیاست خارجی با آمریکا و عبور ساختاری از هر پرونده‌ای است که تهران را در مدار فرسایشی تعامل با واشنگتن نگه می‌دارد. تجربه تاریخی روابط دو کشور نشان داده که تمرکز مداوم بر حل اختلافات با آمریکا نه‌تنها دستاورد پایدار ایجاد نکرده بلکه هزینه‌های سیاسی، اقتصادی و امنیتی سنگینی تحمیل کرده است. در وضعیت مطلوب پساجنگ، دیپلماسی ایران باید متنوع‌سازی شرکا، تعمیق پیوندهای آسیایی و منطقه‌ای و کاهش وابستگی به هرگونه گشایش از سوی آمریکا را در اولویت قرار دهد. این رویکرد به معنای قطع کامل ارتباط دیپلماتیک نیست، بلکه به معنای خارج‌کردن آمریکا از جایگاه «مسئله مرکزی» در سیاست خارجی ایران است. با حذف این محوریت، ظرفیت نهادی و ذهنی دستگاه دیپلماسی آزاد می‌شود تا بر فرصت‌های نوظهور تمرکز کند. چنین تغییری، از منظر روانی نیز اهمیت دارد؛ زیرا نشان می‌دهد که ایران آینده خود را نه در انتظار تغییر رفتار واشنگتن، بلکه در بازآرایی شبکه‌ای از روابط مستقل تعریف می‌کند. این استقلال راهبردی، یکی از ارکان تثبیت جایگاه ایران در نظم پساجنگ خواهد بود.

پنجمین مطلوبیت، تمرکز جدی بر مزیت‌های ژئواکونومیک ایران و تبدیل ظرفیت‌های جغرافیایی به اهرم‌های اقتصادی پایدار است. ایران در تقاطع کریدورهای شمال ـ جنوب و شرق ـ غرب قرار دارد و می‌تواند به هاب توزیع کالا، انرژی و نهاده‌های کشاورزی در جهان غیرغربی تبدیل شود. تبدیل کشور به مرکز تجارت کود و غلات در منطقه، افزون بر ایجاد امنیت غذایی، می‌تواند وابستگی متقابل اقتصادی با همسایگان را تقویت کند. همچنین ایفای نقش به‌عنوان قطب توزیع حامل‌های انرژی روسیه در بازارهای آسیایی و آفریقایی، جایگاه ایران را در زنجیره ارزش انرژی ارتقا می‌دهد. همکاری ساختاری با روسیه در این حوزه می‌تواند شبکه‌ای از منافع مشترک ایجاد کند که فراتر از ملاحظات مقطعی سیاسی باشد. در نظم جدید جهانی، قدرت صرفاً با شاخص‌های نظامی سنجیده نمی‌شود؛ بلکه توانایی در تولید و توزیع کالاهای حیاتی، تعیین‌کننده است. اگر ایران بتواند زیرساخت‌های بندری، ریلی و لجستیکی خود را متناسب با این هدف توسعه دهد، از یک بازیگر در معرض تحریم به یک گره اجتناب‌ناپذیر در تجارت منطقه‌ای تبدیل خواهد شد. چنین تحولی، نه‌تنها قدرت چانه‌زنی تهران را افزایش می‌دهد بلکه پایداری اقتصادی در برابر فشارهای آینده را تضمین می‌کند و دستاوردهای میدانی جنگ را به بنیان‌های ماندگار قدرت ملی پیوند می‌زند.

جمع‌بندی

در شرایطی که هر جنگی علاوه بر خسارت و فشار، امکان بازآرایی موازنه‌های قدرت را نیز فراهم می‌کند، آینده کشورها بیش از هر چیز به کیفیت برنامه‌ریزی برای دوران پساجنگ وابسته است. اگر ایران بتواند از ظرفیت‌های ژئوپلیتیکی خود، شبکه متحدان منطقه‌ای و شکاف‌های موجود در نظم بین‌الملل بهره بگیرد، این بحران می‌تواند به فرصتی برای تثبیت جایگاه کشور در ساختار قدرت منطقه‌ای و جهانی تبدیل شود. از همین رو، نگاه راهبردی به تحولات جاری باید فراتر از مدیریت کوتاه‌مدت جنگ باشد و بر تعریف مطلوبیت‌های مشخص در دوران پساجنگ متمرکز گردد. چنین رویکردی به ایران کمک می‌کند تا دستاوردهای میدانی را به قدرت پایدار اقتصادی، سیاسی و ژئوپلیتیکی تبدیل کرده و از مرحله بحران به مرحله تثبیت و توسعه عبور کند.

در این چارچوب، چند مطلوبیت راهبردی در عصر پساجنگ قابل شناسایی است. نخست، تثبیت و گسترش نفوذ ایران بر گلوگاه‌های حیاتی تجارت جهانی مانند تنگه هرمز و سایر گذرگاه‌های مهم دریایی در همکاری با شرکای همسو است؛ امری که می‌تواند به ابزار بازدارندگی اقتصادی و ژئوپلیتیکی تبدیل شود. دوم، شکل‌دهی به شبکه‌ای از پیمان‌های دفاعی و امنیتی منطقه‌ای با کشورهای همسایه برای ایجاد همگرایی امنیتی و افزایش هزینه هرگونه اقدام خصمانه رژیم صهیونیستی در منطقه است. سوم، نهادینه‌سازی این واقعیت در سطح جهانی که امنیت و ثبات غرب آسیا بدون مشارکت فعال ایران امکان‌پذیر نیست و تبدیل این موقعیت به سرمایه دیپلماتیک در تعامل با قدرت‌های بزرگ به‌ویژه چین و روسیه. چهارم، کاهش محوریت آمریکا در سیاست خارجی و حرکت به سمت تنوع‌بخشی به شرکای بین‌المللی و تعمیق پیوندهای آسیایی و منطقه‌ای. پنجم، بهره‌گیری حداکثری از مزیت‌های ژئواکونومیک ایران از طریق توسعه کریدورهای ترانزیتی، تبدیل کشور به هاب تجارت انرژی و کالاهای اساسی و تقویت زیرساخت‌های لجستیکی. تحقق این مطلوبیت‌ها می‌تواند ایران را از یک بازیگر درگیر بحران به بازیگری تعیین‌کننده در معادلات امنیتی و اقتصادی منطقه تبدیل کند و دستاوردهای جنگ را به بنیان‌های ماندگار قدرت ملی پیوند بزند.

منابع

[1] نشر دانشگاه پرینستون، پس از هژمونی: همکاری و نفاق در اقتصاد سیاسی جهانی اثر رابرت کوهن، ۱۹۸۴

https://press.princeton.edu/books/paperback/9780691122489/after-hegemony?srsltid=AfmBOor9RjpgV-SZUWAJ0OMa3gOeJYE8x4_4TjVihs6EAFCKyjvXaGmh

[2] مجله علمی بررسی اقتصاد و آمار، ظهور و افول کشورها در زنجیره‌های ارزش جهانی، ۲۰۲۱

https://arxiv.org/abs/2112.05870

[3] مجله علمی امنیت بین‌الملل، خطر اوج‌گیری قدرت‌ها: رکود اقتصادی و پیامدهای آن برای دهه آینده چین، یکم ژولای 2023

https://direct.mit.edu/isec/article/48/1/7/117122/The-Peril-of-Peaking-Powers-Economic-Slowdowns-and

[4] تارنمای بانک جهانی، بازسازی پس از درگیری: نقش نهادسازی، بازیابی اقتصادی و توسعه اجتماعی، ۲۰۱۷

https://documents1.worldbank.org/curated/en/175771468198561613/pdf/multi-page.pdf

[5] مقاله علمی بین‌المللی، اهمیت ژئوپلیتیکی گلوگاه‌های دریایی در سیستم تجارت و انرژی جهانی، ژوئن ۲۰۲۵

https://dione.lib.unipi.gr/xmlui/bitstream/handle/unipi/18812/Paladinou_men22029.pdf

[6] تارنمای ان پی آر، تماشا کنید: چگونه ترافیک در تنگه هرمز از زمان شروع جنگ ایران کاهش یافت، چهارم مارس 2026

https://www.npr.org/2026/03/04/nx-s1-5736104/iran-war-oil-trump-israel-strait-hormuz-closed-energy-crisis

[7] تارنمای موسسه ژئوپولیتیک، مقابله با یک نظم بین‌الملل در بی‌نظمی، اکتبر ۲۰۲۴

https://instituteofgeoeconomics.org/en/research/2024100401/

keyboard_arrow_up