مقدمه
تنش میان ایران و آمریکا که در سالهای اخیر عمدتاً خود را در قالب تحریمهای گسترده، درگیریهای نیابتی در غرب آسیا و عملیاتهای امنیتی و خرابکارانهی محدود توسط آمریکا و رژیم صهیونیستی نشان داده بود، پس از جنگ تحمیلی دوازدهروزه، کودتای دیماه و جنگ رمضان، امروز به نقطهی اوج خود رسیده است. به عقیدهی قاطبهی تحلیلگران غربی، در همهی این تحولات، واشنگتن از نظر راهبردی فاقد انسجام لازم بوده و بهویژه، اقدامات نظامیاش اغلب بدون تعریف دقیق اهداف سیاسی بلندمدت انجام شدهاند.
این نقصان در رابطه با جنگ کنونی نیز برقرار است. انتقاد مرکزی و کلیدیِ مطرحشده در تولیدات محافل فکری غربی و در میان نمایندههای کنگره در همین یازده روز ابتدایی جنگ، بهطور مشخص عبارتاند از فقدان راهبرد و اهداف قابلدفاع برای آغاز جنگ و عدم تعیین برنامهای روشن از سوی دولت آمریکا برای آیندهی جنگ. از منظر سیاستی، اکنون معلوم نیست که هدف نهایی از راهاندازی جنگ علیه ایران چیست. ترامپ تاکنون موارد متعددی نظیر وارد آوردن ضربهای مقطعی و قاطع، تضعیف و مهار بلندمدت، وادار کردن ایران به مذاکرهی جامع، تغییر رفتار ایران، تغییر ساختار سیاسی در ایران و… را مطرح کرده است. در چنین شرایطی، ادامهدار شدن جنگ و تشدید تنش میتواند به ایران اجازه دهد با گسترش دامنهی درگیری، هزینههای راهبردی بیشتری بر آمریکا تحمیل کند.
شکست بازدارندگی و امکان تشدید افقی تنش
بازدارندگی زمانی مؤثر است که تهدیدها واضح، معتبر و قابل پیشبینی باشند. در شرایطی که اهداف سیاسی آمریکا از راهاندازی جنگ در قبال ایران بهطور دقیق تعریف نشدهاند، هرگونه کنش یا ارسال پیام که با هدف ایجاد بازدارندگی در برابر واکنش متقابل ایران انجام گیرد، ممکن است مبهم تلقی شده و اثربخشی کافی را نداشته باشد. چنین وضعیتی میتواند ایران را به آزمودن حدود واکنش آمریکا تشویق کند. در نتیجه، اقدامات نظامی محدود ممکن است نهتنها بازدارندگی ایجاد نکند، بلکه انگیزههایی برای پاسخ متقابل و تشدید تنش فراهم آورد.
درست است که آمریکا از نظر توان آفندی و انجام عملیات نظامی در داخل ایران با محدودیت زیادی مواجه نیست، اما برتری در تشدید تنش تنها به قدرت نظامی وابسته نیست. مدیریت سطوح مختلف درگیری نیازمند کنترل دامنهی جغرافیایی و سیاسی جنگ است. ایران در سالهای اخیر راهبردی را دنبال کرده است که میتوان آن را «تشدید افقی تنش» نامید؛ به این معنا که درگیری را در حوزههای مختلف گسترش میدهد، از جمله، استفاده از شبکهها و نیروهای همپیمان در منطقه، انجام حملات موشکی و پهپادی انبوه یا هدفمند (به فراخور وضعیت پدافند حریف)، انجام عملیات سایبری، تهدید بستن تنگهی هرمز و ناامنسازی مسیرهای کشتیرانی و آسیبرسانی به زیرساختهای انرژی در منطقه. این رویکرد باعث میشود آمریکا مجبور شود از اهداف متعدد در مناطق مختلف دفاع کند و در نتیجه، هزینههای مدیریت بحران به شکلی تصاعدی افزایش یابد.
تغییر معادلات منطقه
تداوم این مسیر برای واشنگتن نهتنها به معنای ورود به یک باتلاق هزینهبر امنیتی و اقتصادی است، بلکه میتواند آغازگر افول نفوذ بلندمدت آمریکا در غرب آسیا باشد. وقتی بازیگری بدون نقشهی راه مشخص وارد میدان میشود و طرف مقابل با هوشمندی دامنهی نبرد را گسترش میدهد، احتمال وقوع اشتباهات محاسباتی و درگیری ناخواستهی تمامعیار به شدت افزایش مییابد. بنابراین، به نظر میرسد بدون بازتعریف دقیق منافع ملی و پذیرش واقعیتهای میدانی، هرگونه تلاش برای فشار نظامی حداکثری اما پراکنده به ایران، صرفاً به فرسایش توان بازدارندگی آمریکا انجامیده و تهران را در موقعیتی قرار میدهد که میتواند معادلات امنیتی منطقه را به نفع خود و به ضرر منافع حیاتی واشنگتن بازآرایی کند.
راهکارهای پیش روی تهران
در سوی دیگر میدان، برای جمهوری اسلامی ایران، این آشفتگی راهبردی واشنگتن یک فرصت طلایی برای بازتعریف معادلات منطقهای محسوب میشود. توصیهی اکید به سیاستگذاران کشور این است که ضمن حفظ آمادگی دفاعی، تداوم آتش علیه رژیم صهیونیستی و منافع آمریکا در منطقه و اتخاذ راهبرد «تشدید افقی»، از هرگونه عجله برای ورود مباحث مرتبط با آتشبس که ممکن است محاسبات را به نفع آمریکا تغییر دهد، پرهیز کنند. در عوض، ایران باید با مدیریت هوشمندانهی تنش، هزینههای تجاوز آمریکا را به صورت تدریجی و فرسایشی افزایش دهد و همزمان، طرحهای مد نظر خود برای تغییر معادلات منطقه، بهخصوص تنگهی هرمز را تدوین کرده و آمادهی ارائهی آنها در زمانی باشد که واشنگتن به دنبال راه خروج میگردد.



