طرح‌نامه‌‌های آمریکا برای جنگ رمضان

09 فروردین 1405

مقدمه

در ارزیابی آینده‌ی جنگ رمضان، طیفی از مسیرهای محتمل برای پایان یا تداوم آن قابل تصور است که هر یک بر اساس ترکیب پیچیده‌ای از متغیرهای نظامی، سیاسی، اقتصادی و روانی شکل می‌گیرد. در یک نگاه کلان، این مسیرها را می‌توان به مجموعه‌ای از طرح‌نامه‌های رقیب تقسیم کرد که از الگوهای حداکثری تقابل تا الگوهای کنترل‌شده مدیریت بحران را در بر می‌گیرند. در یک سر این طیف، طرح‌نامه‌هایی[1] مانند جنگ فرسایشی با منطق زمین سوخته قرار دارد که در آن هدف نه الزاماً پیروزی سریع، بلکه تحمیل هزینه‌های بلندمدت و فرسایشی به طرف مقابل است. در کنار آن، الگوهایی همچون تلاش برای ایجاد ناآرامی‌های داخلی در ایران از طریق فشار اقتصادی و سیاسی، یا استفاده از ابزارهای جنگ ترکیبی برای بی‌ثبات‌سازی داخلی نیز قابل تصور است.

در سوی دیگر، طرح‌نامه‌هایی قرار دارند که بر دستاوردسازی مقطعی و مدیریت روایت پیروزی متمرکز هستند؛ به‌گونه‌ای که هر طرف تلاش می‌کند حتی بدون تغییرات بنیادین میدانی، نتیجه را به‌صورت سیاسی و رسانه‌ای به نفع خود بازتعریف کند. همچنین در سطح ساختاری‌تر، برخی سناریوها به تغییرات درونی در بازیگران اصلی اشاره دارند، مانند تغییرات سیاسی در ایالات متحده از طریق انتخابات یا استیضاح رئیس‌جمهور، یا حتی فروپاشی تدریجی توان اقتصادی آمریکا تحت فشار هزینه‌های جانبی و سرسام‌آور جنگ و بحران‌های هم‌زمان داخلی و خارجی.

با این حال، در میان این طیف متنوع از طرح‌نامه‌های ممکن، دو مسیر از احتمال تحقق بالاتری برخوردارند و به همین دلیل در تحلیل حاضر تمرکز اصلی بر آن‌ها قرار می‌گیرد. نخست، طرح‌نامه آتش‌بس و ورود به فرآیند مذاکره با یا بدون پیش‌شرط است که می‌تواند به اشکال مختلفی از توافقات محدود تا بن‌بست دیپلماتیک و بازگشت به تنش متغیر باشد. دوم، طرح‌نامه تداوم درگیری کنترل‌شده یا تشدید مرحله‌ای بحران است که در آن طرفین بدون ورود به جنگ تمام‌عیار، از ابزارهای نظامی، اقتصادی و روانی برای افزایش فشار متقابل استفاده می‌کنند. انتخاب تمرکز بر این دو طرح‌نامه ناشی از این واقعیت است که سایر الگوها، هرچند از نظر نظری قابل تصور هستند، اما از نظر ظرفیت تحقق عملی به شدت وابسته به شرایط بسیار خاص و ناپایدارند و در مقایسه با این دو مسیر، احتمال وقوع کمتری دارند. بر همین اساس، تحلیل حاضر به‌جای پراکندگی در میان تمامی حالات ممکن، بر این دو مسیر متمرکز می‌شود و تلاش می‌کند منطق درونی، پیشران‌های اصلی و عوامل مؤثر بر حرکت به سمت هر یک از آن‌ها را به‌صورت نظام‌مند بررسی کند. در این چارچوب، هر طرح‌نامه تحت تأثیر مجموعه‌ای از متغیرهای کلیدی قرار دارد که شامل هزینه‌های جنگ، فشار افکار عمومی، وضعیت اقتصادی جهانی، به‌ویژه بازار انرژی، انسجام داخلی بازیگران و نیز ادراک متقابل از قدرت و تاب‌آوری طرف مقابل است؛ متغیرهایی که در ادامه نقش آن‌ها در جهت‌دهی به مسیر تحولات به‌صورت دقیق‌تر واکاوی می‌شود.

طرح‌نامه‌ی اول: تشدید پله‌ای تنش

در این طرح، آمریکا و اسرائیل به‌جای حرکت به‌سوی یک جنگ تمام‌عیار و پرهزینه، مسیر افزایش تدریجی و مرحله‌ای فشار را علیه تهران در پیش می‌گیرند. در این چارچوب، حملات از سطح اقدامات محدود به سمت هدف‌گیری گسترده‌تر زیرساخت‌های حیاتی ایران در حوزه‌های انرژی، نظامی و صنعتی گسترش می‌یابد و هم‌زمان تلاش می‌شود با ترکیب ابزارهای سخت و نیمه‌سخت (سیاسی مثل قطعنامه، اقتصادی مثل تحریم و اجتماعی مثل عملیات روانی) ظرفیت تاب‌آوری داخلی ایران تضعیف شود. این فرآیند صرفاً نظامی نیست، بلکه یک راهبرد چندلایه است که می‌تواند شامل فعال‌سازی شبکه‌های ضدحکومتی، حمایت از جریان‌های تجزیه‌طلب، و حتی طراحی عملیات‌های محدود زمینی در نقاط حساس مانند جزیره خارک یا پیرامون تأسیسات راهبردی باشد. هدف نهایی این طرح‌نامه نه صرفاً وارد کردن خسارت، بلکه ایجاد یک زنجیره فشار انباشتی است که در بلندمدت یا به تغییر رفتار راهبردی ایران منجر شود یا در حالت حداکثری، شرایط بی‌ثباتی داخلی را تشدید کند.

با این حال، متغیر تعیین‌کننده در این طرح‌نامه، نحوه واکنش ایران است و بر اساس شواهد رفتاری و ملاحظات بازدارندگی، فرض غالب این است که ایران به این تشدید پاسخ متقابل خواهد داد. ورود ایران به چرخه پاسخ، ماهیت درگیری را از یک الگوی ضربه محدود به یک فرآیند کنش و واکنش مستمر تبدیل می‌کند که به‌تدریج ویژگی‌های یک جنگ فرسایشی را به خود می‌گیرد. در این وضعیت، حوزه‌های درگیری به‌طور بالقوه گسترش یافته و نقاط گلوگاهی مانند تنگه هرمز به کانون فشار ژئوپلیتیکی تبدیل می‌شوند، به‌گونه‌ای که اختلال در جریان انرژی، افزایش شدید قیمت نفت و گاز و بی‌ثباتی در بازارهای جهانی از پیامدهای طبیعی آن خواهد بود. در داخل ایران نیز، فشار بر زیرساخت‌ها، اختلال در زنجیره تأمین انرژی و کاهش ظرفیت‌های تجاری می‌تواند به بروز رکود نسبی و افزایش هزینه‌های اقتصادی منجر شود. با این حال، همین پاسخ متقابل ایران یک پیامد مهم برای طرف مقابل دارد و آن سلب امکان دستیابی به یک پیروزی سریع و قاطع است، زیرا در غیاب فروپاشی ساختاری یا توقف کامل توان نظامی ایران، آمریکا قادر نخواهد بود روایت یک پیروزی تعیین‌کننده را تثبیت کند.

در ادامه‌ی این مسیر، عامل زمان به متغیر کلیدی تبدیل می‌شود و جنگ وارد فاز فرسایش اراده سیاسی می‌گردد. هرچه درگیری طولانی‌تر شود، هزینه‌های مادی و روانی برای هر دو طرف افزایش می‌یابد و فشار افکار عمومی و نخبگان سیاسی برای تغییر مسیر شدت می‌گیرد. در اینجا یک عدم تقارن مهم در تاب‌آوری داخلی قابل مشاهده است، به این معنا که ایران به دلایل ساختاری و تجربی، ظرفیت بالاتری برای تحمل فشارهای بلندمدت نسبت به آمریکا دارد، در حالی که در آمریکا حساسیت افکار عمومی به تلفات، هزینه‌های اقتصادی و بی‌نتیجه بودن جنگ می‌تواند در بازه زمانی کوتاه‌تری به شکل‌گیری مطالبات برای کاهش تنش منجر شود.

برآیند این روند، شکل‌گیری یک وضعیت بن‌بست نسبی است که در آن هیچ‌یک از طرفین قادر به تحمیل اراده کامل خود نیستند، اما هر دو به‌تدریج به آستانه‌های محدودکننده نزدیک می‌شوند. این وضعیت زمینه را برای گذار به مراحل بعدی مانند تلاش برای آتش‌بس، ورود به مذاکرات یا تثبیت یک وضعیت نه جنگ و نه صلح فراهم می‌کند، در حالی که رقابت راهبردی همچنان به‌صورت پایدار ادامه خواهد داشت.

طرح‌نامه‌ی دوم: آتش‌بس و مذاکره

طرح‌نامه دوم بر مبنای گذار از فاز تقابل نظامی به مدیریت سیاسی بحران از طریق آتش‌بس و ورود به مذاکره شکل می‌گیرد؛ مسیری که معمولاً در پی افزایش هزینه‌های مستقیم و غیرمستقیم جنگ برای طرفین فعال می‌شود. در این چارچوب، هر دو طرف به این جمع‌بندی می‌رسند که استمرار درگیری در کوتاه‌مدت نه به پیروزی قاطع منجر می‌شود و نه نسبت هزینه به فایده آن قابل دفاع است؛ بنابراین تلاش می‌کنند با کاهش شدت حملات و ارسال سیگنال‌های کنترل تنش، فضای لازم برای آغاز گفت‌وگو را فراهم کنند. با این حال، آتش‌بس در این طرح‌نامه به‌معنای پایان تعارض نیست، بلکه صرفاً تغییر شکل آن از میدان نظامی به میدان چانه‌زنی سیاسی است. در واقع، جنگ متوقف نمی‌شود، بلکه به سطحی دیگر منتقل می‌گردد که در آن ابزارهای دیپلماتیک، اقتصادی و روانی جایگزین ابزارهای نظامی می‌شوند.

این طرح‌نامه از نظر ساختاری دارای چند مسیر متفاوت است که هر یک بر اساس نحوه ورود به مذاکره تعریف می‌شوند. نخست، حالت بدون پیش‌شرط است که در آن طرفین به‌صورت مستقیم وارد گفت‌وگو می‌شوند، اما این مسیر به‌دلیل نگرانی از تضعیف موقعیت چانه‌زنی، احتمال تحقق کمتری دارد. دوم، حالتی است که آمریکا با طرح پیش‌شرط‌هایی مانند بازگشایی تنگه هرمز، محدودسازی برخی فعالیت‌های حساس یا دریافت تضمین‌های اولیه، تلاش می‌کند چارچوب مذاکرات را به نفع خود شکل دهد.

سوم، حالتی است که ایران با پیش‌شرط‌هایی نظیر محدودسازی اقدامات طرف مقابل در منطقه، پذیرش برخی قواعد امنیتی یا دریافت امتیازات اولیه، سعی در بازتعریف زمین بازی دارد. چهارم، حالت ترکیبی است که در آن هر دو طرف با طرح مجموعه‌ای از پیش‌شرط‌ها وارد فرآیند می‌شوند و عملاً مذاکره از همان ابتدا به یک رقابت پیچیده برای تعیین دستورکار تبدیل می‌شود. در هر یک از این مسیرها، کاهش نسبی درگیری نظامی و ایجاد یک فضای کنترل‌شده برای گفت‌وگو قابل انتظار است، اما این کاهش تنش لزوماً پایدار نخواهد بود.

محتمل‌ترین مسیر در درون این طرح‌نامه، نه دستیابی سریع به توافق، بلکه تبدیل مذاکرات به ابزاری برای اعمال فشار متقابل است. در این وضعیت، آمریکا تلاش می‌کند با اتکا به ابزارهایی مانند تحریم‌های اقتصادی، فشارهای دیپلماتیک و بهره‌گیری از نهادهای بین‌المللی، خواسته‌های خود را در حوزه‌هایی مانند برنامه هسته‌ای، توان موشکی و نقش منطقه‌ای ایران تحمیل کند. در مقابل، ایران نیز با تکیه بر اهرم‌های ژئوپلیتیکی، ظرفیت‌های منطقه‌ای و حفظ سطحی از بازدارندگی، در برابر این فشار مقاومت کرده و سعی می‌کند هزینه‌های عدم توافق را برای طرف مقابل افزایش دهد.

در این میان، نقش بازیگران ثالث می‌تواند به‌عنوان یک متغیر مداخله‌گر عمل کند، به‌ویژه کشورهایی مانند چین و روسیه که ممکن است از طریق حمایت سیاسی یا اقتصادی، موازنه قدرت در میز مذاکره را تا حدی تحت تأثیر قرار دهند. با این حال، این حمایت‌ها معمولاً در چارچوب منافع مستقل این بازیگران تعریف می‌شود و به‌ندرت به سطحی می‌رسد که تعادل کلی را به‌طور بنیادین تغییر دهد.

خط اصلی این فرآیند به‌طور کلی در دو مسیر خاص قابل ترسیم است. در مسیر نخست، اگر آمریکا بتواند بخشی از خواسته‌های خود را تحمیل کند، نتیجه به‌صورت توافقی نامتقارن یا نیمه‌توافق ظاهر می‌شود که در آن برخی محدودیت‌ها بر ایران اعمال شده، اما بخش‌هایی از تنش نیز باقی می‌ماند و فشارهای اقتصادی و سیاسی به‌طور کامل رفع نمی‌شود. در مسیر دوم، که از نظر تحلیلی محتمل‌تر به نظر می‌رسد، مذاکرات به بن‌بست می‌رسد و طرفین بدون دستیابی به توافق، وارد وضعیت تعلیق می‌شوند. در این حالت، یک وضعیت نه جنگ و نه صلح شکل می‌گیرد که در آن تعارضات بنیادین حل‌نشده باقی می‌مانند، اما سطح درگیری به‌صورت کنترل‌شده مدیریت می‌شود. در کنار این دو مسیر، یک حالت کم‌احتمال نیز قابل تصور است که در آن، در خلال مذاکرات، تغییراتی در موازنه قدرت به نفع ایران ایجاد شود، به‌گونه‌ای که طرف مقابل با وجود عدم تحقق اهداف اصلی خود، از طریق مدیریت روایت رسانه‌ای و سیاسی، وضعیت را به‌عنوان یک موفقیت نسبی بازنمایی کرده و از تشدید مجدد درگیری خودداری کند. با این وصف این طرح‌نامه به تثبیت یک رقابت راهبردی بلندمدت می‌انجامد که در آن چرخه‌های تنش و کاهش تنش به‌صورت دوره‌ای بازتولید می‌شوند.

عوامل موثر بر احتمال دو طرح‌نامه

الف. مخارج و تبعات اقتصادی جنگ:

هزینه جنگ مهم‌ترین پیشران ساختاری در تعیین مسیر هر دو طرح‌نامه است. این هزینه صرفاً شامل مخارج نظامی نیست، بلکه مجموعه‌ای از هزینه‌های زنجیره‌ای مانند استهلاک تجهیزات، مصرف ذخایر راهبردی، هزینه‌های لجستیکی، اختلال در تولید و تجارت، و هزینه‌های بازسازی را نیز در بر می‌گیرد. اگر هزینه‌های جنگ برای هر یک از طرفین به‌صورت تصاعدی افزایش یابد، به‌ویژه اگر نسبت هزینه به دستاورد به‌طور محسوس منفی شود، تمایل به حرکت به سمت طرح‌نامه دوم افزایش می‌یابد، زیرا ادامه درگیری فاقد توجیه عقلانی می‌شود. در مقابل، اگر یکی از طرفین بتواند هزینه‌های خود را کنترل کرده و در عین حال هزینه‌های طرف مقابل را افزایش دهد، مثلاً از طریق جنگ نامتقارن یا حملات دقیق کم‌هزینه، احتمال تداوم طرح‌نامه اول بیشتر می‌شود. به‌طور مشخص، اگر ایران بتواند با هزینه پایین اختلالات پرهزینه‌ای در بازار انرژی یا امنیت منطقه‌ای ایجاد کند، آمریکا با یک عدم‌تقارن هزینه مواجه شده و ممکن است به سمت مذاکره سوق داده شود. برعکس، اگر آمریکا موفق شود با ابزارهای دورایستا و کم‌ریسک خسارات قابل توجهی به زیرساخت‌های ایران وارد کند، بدون آنکه هزینه متقابل بالایی بپردازد، انگیزه برای ادامه مسیر تشدید تقویت می‌شود.

البته هزینه جنگ زمانی به یک عامل تعیین‌کننده تبدیل می‌شود که با شوک‌های انرژی هم‌زمان شود. اگر در نتیجه درگیری، قیمت نفت و گاز در بازار جهانی به‌طور قابل توجهی افزایش یابد، دو اثر متضاد شکل می‌گیرد. از یک سو، افزایش قیمت انرژی می‌تواند برای ایران به‌عنوان یک فرصت نسبی عمل کند زیرا حتی با محدودیت صادرات، افزایش قیمت‌ها می‌تواند بخشی از فشار درآمدی را جبران کرده و توان تداوم جنگ فرسایشی را بالا ببرد، در نتیجه احتمال تداوم طرح‌نامه اول افزایش می‌یابد. از سوی دیگر، همین افزایش قیمت برای آمریکا و اقتصادهای غربی به‌معنای افزایش تورم، فشار بر مصرف‌کننده و هزینه سیاسی برای دولت است. اگر این فشار به سطحی برسد که به بحران اقتصادی یا نارضایتی داخلی دامن بزند، تمایل آمریکا به حرکت به سمت طرح‌نامه دوم افزایش می‌یابد. اما اگر آمریکا بتواند با استفاده از ذخایر استراتژیک، افزایش تولید داخلی یا مدیریت بازار، اثر افزایش قیمت انرژی را کنترل کند، هزینه جنگ برایش قابل تحمل‌تر شده و مسیر تشدید حفظ می‌شود.

ب. فشار افکار عمومی و نخبگان سیاسی:

فشار افکار عمومی و نخبگان سیاسی یکی از پیشران‌های تعیین‌کننده در جهت‌دهی به حرکت میان دو طرح‌نامه است، اما اثرگذاری آن صرفاً تابع سطح نارضایتی یا رضایت نیست، بلکه به میزان انسجام داخلی، شکاف‌های اجتماعی و هم‌راستایی میان ملت، نخبگان و رسانه‌ها در هر کشور وابسته است. در آمریکا ساختار تصمیم‌گیری  تحت تأثیر چرخه افکار عمومی، رسانه‌ها و نخبگان سیاسی قرار دارد و این امر باعث می‌شود حساسیت جامعه نسبت به تلفات انسانی، افزایش هزینه‌های مالی جنگ و نبود دستاورد راهبردی ملموس، به سرعت به یک متغیر سیاسی تبدیل شود. اگر در یک بازه زمانی کوتاه نشانه‌هایی مانند افزایش تلفات نیروهای نظامی، طولانی شدن عملیات بدون نتیجه مشخص یا جهش در قیمت انرژی و فشار اقتصادی داخلی ظاهر شود، شکاف میان دولت، رسانه‌ها و بخشی از نخبگان سیاسی تشدید شده و روایت واحد از جنگ تضعیف می‌شود. در چنین شرایطی، کاهش انسجام داخلی و افزایش قطب‌بندی سیاسی باعث می‌شود فشار برای خروج از درگیری افزایش یافته و مسیر به سمت طرح‌نامه دوم، یعنی آتش‌بس و مذاکره، تقویت شود. در مقابل، اگر تهدید خارجی بتواند به شکل موقت شکاف‌های داخلی را کاهش داده و نوعی همگرایی میان نخبگان، رسانه‌ها و افکار عمومی ایجاد کند، فضای سیاسی برای تداوم فشار و ادامه مسیر طرح‌نامه اول فراهم‌تر می‌شود، زیرا هزینه عقب‌نشینی برای دولت افزایش می‌یابد و انسجام نسبی، امکان تحمل جنگ را بالا می‌برد.

در ایران نیز اگرچه ساختار تصمیم‌گیری کمتر به نوسانات مستقیم افکار عمومی وابسته است، اما فشار اجتماعی همچنان از طریق متغیرهای اقتصادی، رفاهی و روانی اثرگذار است. افزایش تورم، اختلال در خدمات عمومی، کاهش قدرت خرید و فشار بر زیرساخت‌های حیاتی می‌تواند به تدریج نارضایتی اجتماعی ایجاد کند، به‌ویژه اگر این فشارها در رسانه‌های داخلی و شبکه‌های نخبگانی بازتاب یابد و به شکل شکاف میان سیاست رسمی و ادراک عمومی ظاهر شود. در چنین وضعیتی، کاهش انسجام اجتماعی و افزایش فاصله میان دولت، نخبگان و افکار عمومی می‌تواند تصمیم‌گیران را به سمت مدیریت بحران از طریق کاهش تنش و ورود به طرح‌نامه دوم سوق دهد. اما در مقابل، اگر شرایط جنگی به شکل یک تهدید بیرونی فراگیر درک شود و رسانه‌ها، نخبگان سیاسی و بخش قابل توجهی از جامعه در چارچوب یک روایت مشترک از «ضرورت مقاومت» همگرا شوند، نوعی بسیج ملی و انسجام داخلی شکل می‌گیرد که هزینه سیاسی عقب‌نشینی را افزایش می‌دهد. در این حالت، حتی با وجود فشارهای اقتصادی، همگرایی میان نهادهای سیاسی و اجتماعی می‌تواند ظرفیت تداوم درگیری و حرکت در مسیر طرح‌نامه اول را تقویت کند، زیرا شکاف داخلی کاهش یافته و تصمیم‌گیران با فضای محدودتری برای تغییر مسیر مواجه می‌شوند.

ج. وضعیت میدانی و برتری نظامی

اگر یکی از طرفین بتواند دستاوردهای ملموس و قابل نمایش در میدان نبرد نظامی به‌دست آورد، مانند تخریب گسترده زیرساخت‌های حیاتی یا ایجاد اختلال جدی در توان نظامی طرف مقابل، انگیزه برای ادامه طرح‌نامه اول افزایش می‌یابد؛ چرا که تصور پیروزی تقویت می‌شود. در مقابل، اگر جنگ وارد وضعیت بن‌بست شود و هیچ‌یک از طرفین نتوانند برتری قاطع ایجاد کنند، یا اگر هزینه پیشروی بیشتر از منافع آن شود، تمایل به حرکت به سمت طرح‌نامه دوم افزایش می‌یابد. به‌طور خاص، اگر ایران بتواند نشان دهد که توان پاسخ‌گویی پایدار دارد و حملات را به حوزه‌های حساس گسترش دهد، آمریکا با یک معضل تصاعدی مواجه شده و احتمالاً به سمت مهار بحران از طریق مذاکره حرکت می‌کند. اما اگر توان پاسخ ایران محدود شود یا آسیب‌پذیری‌های آن افزایش یابد، مسیر تشدید برای طرف مقابل جذاب‌تر می‌شود.

د. ادراک از قدرت و تاب‌آوری طرف مقابل

در بسیاری از موارد، تعیین‌کننده اصلی مسیر منازعه نه صرفاً توانایی‌های عینی و ظرفیت‌های مادی طرفین، بلکه ادراک، ذهنیت و تصویر ذهنی هر طرف از میزان تاب‌آوری، اراده و توان واقعی طرف مقابل است. به بیان دقیق‌تر، آنچه رفتار راهبردی را شکل می‌دهد «واقعیت قدرت» نیست، بلکه «برداشت از قدرت» است؛ یعنی اینکه هر طرف چگونه در ذهن خود ارزیابی می‌کند که آیا طرف مقابل قادر است در برابر فشار دوام بیاورد یا در آستانه فرسایش و عقب‌نشینی قرار دارد. اگر این ادراک شکل بگیرد که طرف مقابل دارای ظرفیت بالای تحمل، اراده سیاسی پایدار و توان ادامه درگیری در افق زمانی طولانی است، آنگاه هزینه‌های تداوم درگیری در ذهن تصمیم‌گیران افزایش یافته و احتمال حرکت به سمت طرح‌نامه دوم، یعنی آتش‌بس و مذاکره، تقویت می‌شود. در مقابل، اگر یکی از طرفین به این جمع‌بندی ذهنی برسد که طرف مقابل دچار محدودیت‌های جدی، فرسایش تدریجی یا ضعف در انسجام داخلی است، آنگاه انگیزه برای افزایش فشار، ادامه درگیری و حرکت در مسیر طرح‌نامه اول یعنی تشدید پله‌ای و جنگ فرسایشی، به‌طور قابل توجهی افزایش می‌یابد. در این میان، «نمایش قدرت» نقش حیاتی در شکل‌دهی به این ادراک دارد، زیرا ابزارهای نظامی مانند توان موشکی، سامانه‌های پدافندی، یا عملیات‌های دقیق و هدفمند، بیش از آنکه صرفاً کارکرد فیزیکی داشته باشند، کارکرد روانی و ادراکی پیدا می‌کنند. اگر این نمایش‌ها بتوانند این تصور را در ذهن طرف مقابل ایجاد کنند که هزینه‌های ادامه جنگ غیرقابل کنترل و فزاینده است، آنگاه اعتبار بازدارندگی افزایش یافته و مسیر به سمت مذاکره هموارتر می‌شود. اما اگر این نمایش قدرت ناکارآمد یا کم‌اثر ارزیابی شود و نتواند تصویر ذهنی از هزینه بالا را تثبیت کند، در آن صورت این برداشت شکل می‌گیرد که فشار بیشتر می‌تواند به نتیجه برسد و همین امر فضای روانی لازم برای تشدید درگیری را تقویت می‌کند.

ه. نقش بازیگران ثالث و محیط بین‌المللی

بازیگران خارجی می‌توانند از طریق حمایت سیاسی، اقتصادی یا نظامی، موازنه را تغییر دهند. اگر قدرت‌هایی مانند چین و روسیه حمایت فعال‌تری از ایران نشان دهند، مثلاً با ارائه حمایت اقتصادی، تسهیل تجارت یا ایجاد سپر سیاسی در نهادهای بین‌المللی، ظرفیت ایران برای ادامه جنگ افزایش یافته و احتمال تداوم طرح‌نامه اول بیشتر می‌شود. در مقابل، اگر این بازیگران به سمت مدیریت بحران و فشار برای آتش‌بس حرکت کنند، یا از تشدید تنش فاصله بگیرند، احتمال حرکت به سمت طرح‌نامه دوم افزایش می‌یابد. همچنین، اگر کشورهای عربی منطقه از گسترش جنگ بیش از آنچه که هست، متضرر شوند و فشار دیپلماتیک برای کاهش تنش افزایش یابد، مسیر مذاکره تقویت می‌شود. به‌عبارت دیگر، هرچه محیط بین‌المللی به سمت «مهار بحران» متمایل شود، احتمال تحقق طرح‌نامه دوم بیشتر است.

و. پویایی مذاکرات و چارچوب‌های دیپلماتیک

نحوه آغاز و پیشبرد مذاکرات به‌عنوان یک پیشران مستقل می‌تواند مسیر حرکت به سمت یکی از دو طرح‌نامه را تعیین کند. اگر مذاکرات بدون پیش‌شرط آغاز شود و طرفین صرفاً بر مدیریت تنش و توافقات مرحله‌ای تمرکز کنند، امکان شکل‌گیری اعتماد نسبی و رسیدن به توافقات محدود اما عملی مانند کاهش حملات، تبادل امتیازهای جزئی یا تثبیت خطوط قرمز اولیه افزایش می‌یابد و در نتیجه مسیر طرح‌نامه دوم تقویت می‌شود. اما در شرایطی که مذاکرات از ابتدا با پیش‌شرط‌های سخت آغاز شود، مانند مطالبه محدودسازی توان موشکی، تعیین تکلیف وضعیت تنگه هرمز، یا جلوگیری از بازسازی پایگاه‌های نظامی آمریکا و نیز کاهش یا محدودسازی توان نظامی رژیم صهیونیستی در طول دوره مذاکره، فضای گفت‌وگو به‌سرعت به سمت تقابل سیاسی سوق پیدا می‌کند. در چنین حالتی، اگر یکی از طرفین از پیش‌شرط‌ها برای افزایش فشار و تحمیل اراده خود استفاده کند، مذاکرات به جای کاهش تنش به ابزار جنگ روانی و راهبردی تبدیل می‌شود. به‌ویژه اگر آمریکا خواسته‌های حداکثری را به‌عنوان شرط ورود به مذاکره مطرح کند و ایران آن را غیرقابل پذیرش بداند، روند گفت‌وگو عملاً متوقف شده و شکست مذاکرات محتمل می‌شود. در نتیجه، این شکست می‌تواند چرخه درگیری را مجدداً فعال کرده و مسیر را به سمت طرح‌نامه اول بازگرداند، جایی که منطق تقابل نظامی دوباره بر دیپلماسی غلبه پیدا می‌کند.

جمع‌بندی

از بین تمام تصورات ممکن پیرامون آینده‌ی جنگ رمضان در نسبت با نقطه کنونی، دو طرح‌نامه‌ قابل انتظارتر هستند. البته هر دو طرح‌نامه بازتابی از دو منطق متفاوت در مدیریت و خاتمه جنگ رمضان هستند که در عین تفاوت، به‌شدت به متغیرهای مشترک وابسته‌اند. طرح‌نامه اول بر تداوم درگیری کنترل‌شده و تلاش برای تحمیل اراده از طریق ابزارهای ترکیبی تکیه دارد؛ جایی که هر طرف می‌کوشد با مدیریت هزینه‌ها و بهره‌گیری از فشار نظامی، اقتصادی و روانی، موقعیت بهتری در چانه‌زنی آینده کسب کند. در این چارچوب، حتی مذاکرات نیز بخشی از میدان رقابت باقی می‌ماند و نتیجه نهایی همچنان در وضعیت تعلیق میان جنگ و صلح قرار می‌گیرد.

در مقابل، طرح‌نامه دوم آتش‌بس و ورود به مذاکره، بر این فرض استوار است که طرفین به این نتیجه برسند که ادامه درگیری، هزینه‌های فزاینده‌ای در حوزه‌های نظامی، اقتصادی و انرژی به‌ویژه در بازار جهانی نفت و گاز ایجاد می‌کند و در نتیجه، عقلانیت راهبردی آن‌ها را به سمت کاهش تنش و تنظیم چارچوب‌های دیپلماتیک سوق می‌دهد. در این مسیر، نقش ادراک متقابل از قدرت، فشار افکار عمومی و وضعیت بازار انرژی تعیین‌کننده است و می‌تواند سرعت گذار به ثبات نسبی را افزایش دهد.

پی‌نوشت

[1]  scenario

keyboard_arrow_up