نشست راهبرد آمریکا در قبال ایران در افق تحول نظم جدید جهانی

26 بهمن 1404

نشست «راهبرد آمریکا در قبال ایران در افق تحول نظم جدید جهانی» در 13 دی‌ماه 1404 توسط مرکز تحلیل راهبردی و بین‌الملل (آیساسنتر) و همکاری بسیج دانشجویی دانشگاه تربیت‌مدرس با حضور نخبگان و اندیشمندان حوزه بین‌الملل برگزار شد.

این نشست با تمرکز بر بررسی راهبردهای آمریکا و غرب در قبال ایران، در بستری تحلیلی به ارزیابی همزمان ابعاد ژئوپلیتیکی، امنیتی، اجتماعی و تاریخی تقابل ایران و غرب پرداخت. در این نشست تلاش گردید تصویری کلان از الگوی رفتار غرب در مواجهه با ایران ارائه شود. وجه مشترک بیان سخنرانان این بود که: «روابط ایران و آمریکا نه یک تعارض مقطعی بلکه یک رقابت ساختاری و بلندمدت تلقی می‌شود که ریشه در تغییرات نظم بین‌المللی و جایگاه ایران در آن دارد.» در این چارچوب، فروپاشی تدریجی نظم لیبرال بین‌المللی، افزایش رقابت میان قدرت‌های بزرگ و اهرم‌های قدرت‌زای کشورمان، به عنوان زمینه‌ای مطرح شد که در آن ایران به دلیل موقعیت ژئوپلیتیکی، ظرفیت‌های انرژی و جهت‌گیری مستقل در سیاست خارجی، به یکی از متغیرهای تعیین‌کننده معادلات منطقه‌ای تبدیل شده است. بر اساس این نگاه، سیاست‌های غرب نه صرفاً واکنشی به رفتار ایران بلکه بخشی از راهبردی وسیع‌تر برای مدیریت قدرت‌های مستقل در دوران گذار نظام بین‌الملل تلقی می‌شود؛ راهبردی که هدف آن جلوگیری از تبدیل ایران به بازیگری تثبیت‌شده و اثرگذار در نظم جدید منطقه‌ای و جهانی است.

در ابتدا «محمدمهدی عمادی‌مقدم» کارشناس روابط بین‌الملل مرکز تحلیل راهبردی و بین‌الملل (آیساسنتر) به‌عنوان دبیر این نشست مفاهیم معطلی راهبردی ایران و اختلال محاسباتی نخبگان را به­عنوان دو مورد از محوری‌ترین راهبرد‌های غرب، عنوان کرد. بر این اساس، غرب تلاش می‌کند ایران را در چرخه‌ای از بحران‌های امنیتی، فشارهای اقتصادی و مذاکرات فرسایشی نگه دارد تا ظرفیت تصمیم‌گیری راهبردی کشور محدود شود و منابع ملی به جای توسعه بلندمدت در سیاست خارجی، صرف بحران‌های مستمر گردد. در این چارچوب، لازم است ابتدا تحول نظم جهانی مورد ملاحظه قرار گیرد.

وی افزود: نظم جهانی در آستانه دگرگونی عمیقی قرار گرفته و سه کانون ژئوپلیتیک شرق آسیا، اوراسیا و غرب آسیا، با محوریت چین، روسیه و ایران، به‌صورت فزاینده‌ای معادلات قدرت جهانی را بازتعریف می‌کنند. چین با جهش فناورانه، تسلط بر زنجیره تأمین جهانی و جایگزینی در تجارت بین‌الملل، توانسته است مرکز ثقل اقتصاد و نوآوری را از غرب به شرق منتقل کند و نظم اقتصادی تازه‌ای مبتنی بر توسعه‌محوری و استقلال از الگوهای غربی ایجاد نماید.

عمادی مقدم گفت: در سوی دیگر، روسیه با ترکیب دیپلماسی انرژی، توان نظامی و شبکه‌سازی با قدرت‌های غیرغربی، نشان داده که تحریم‌ها و فشارهای آمریکا دیگر قادر به مهار مسکو نیستند. هم‌زمان، ایران در غرب آسیا با اتخاذ راهبرد استقلال سیاسی، توسعه توان دفاعی، تقویت محور مقاومت و گسترش همکاری با کشورهای مستقل، استقلال امنیتی منطقه را با وجود سلطه‌جویی غربی‌ها بازیابی کرده و به بازیگری تأثیرگذار در معادلات ژئوپلیتیکی دنیا بدل شده است. این سه کانون، اگرچه تاکنون به‌صورت موازی و مستقل عمل کرده‌اند، اما روند تحولات به‌سوی شکل‌گیری یک هم‌افزایی ساختاری میان آن‌ها در قالب نهادهایی چون بریکس و سازمان همکاری شانگهای پیش می‌رود؛ هم‌افزایی‌ای که می‌تواند هژمونی آمریکا را از بنیان به چالش بکشد.

کارشناس ارشد روابط بین‌الملل در آیساسنتر افزود: در چنین نظمی، چین کنترل فناوری و تجارت، روسیه مدیریت انرژی اوراسیا و ایران امنیت غرب آسیا را بر عهده می‌گیرد و با اتصال زیرساختی از طریق کریدورهای راهبردی مانند شمال–جنوب، بلوکی منسجم ضدغربی را می‌سازند. مجموع این کشورها با کنار گذاشتن دلار و تکیه بر سازوکارهای مالی و تجاری مستقل، اثرگذاری فشارهای یک‌جانبه واشنگتن را از میان می‌برد و عملاً جهان را وارد دوره‌ای چندقطبی می‌کند که در آن قدرت به‌صورت توزیع‌شده میان قطب‌های مستقل تقسیم می‌شود. لذا گذار از هم‌زمانی به هم‌افزایی راهبردی میان چین، روسیه و ایران نه‌فقط تهدیدی برای سلطه آمریکا، بلکه نشانه ورود نظام بین‌الملل به مرحله‌ای تازه از بازآرایی ژئوپلیتیک است؛ مرحله‌ای که در آن، قواعد جدید توسط بلوکی قدرتمند و هماهنگ تعیین می‌شود و دوران تک‌قطبی غربی به‌طور بنیادین پایان می‌یابد.

وی اضافه کرد: با این پیشفرض، راهبرد آمریکا در قبال ایران بر پایه «مسئله‌سازی مداوم» بنا شده است؛ الگویی که هدفش نه حل‌وفصل اختلافات بلکه تداوم چرخه‌ای بی‌پایان از نامسائل است تا توان و تمرکز تصمیم‌سازان ایرانی صرف پاسخ‌گویی به بحران‌های ساختگی شود و فرصت هرگونه رشد در زمینه سیاست خارجی از جمله هم‌افزایی راهبردی با چین و روسیه از میان برود. لذا واشنگتن از مسیر مذاکرات پی‌در‌پی و تحریم‌های متعدد، ایران را در وضعیت «معطلی دائمی» نگه می‌دارد.

عمادی‌مقدم در بخش پایانی ارائه خود خاطرنشان کرد: هرگونه فرآیندی برای درگیر نگهداشتن تهران با واشنگتن مثل مذاکرات پیش از جنگ دوازده‌روزه، نه لزوماً به عنوان مسیر حل اختلاف، بلکه به مثابه ابزاری برای ایجاد معطلی دائمی، تعلیق تصمیمات کلان و ایجاد اختلال محاسباتی در فضای داخلی تحلیل شد. از دیدگاه ارائه‌شده، بزرگنمایی اختلافات و بازنمایی رسانه‌ای ایران به عنوان بازیگری مناقشه‌جو، بخشی از همین سازوکار است که موجب می‌شود هر اقدام دیپلماتیک بین تهران و واشنگتن، یک تاکتیک ذیل راهبرد مذکور تعریف شود. این وضعیت، ایران را در نوعی «وضعیت سردرگمی راهبردی» قرار می‌دهد که در آن نه تنش به نقطه پایان می‌رسد و نه توافقی پایدار شکل می‌گیرد، بلکه دشمنی در سطحی کنترل‌شده حفظ می‌شود تا ابزار فشار همواره فعال باقی بماند.

بخش دیگری از نشست، در قالب سخنان خانم دکتر عفیفه عابدی به سیاست آمریکا در قبال ایران و ریشه‌های تاریخی، راهبردی و سرنوشت‌ساز آن اختصاص یافت. دکتر عابدی با تأکید بر اینکه موضوع سیاست آمریکا در قبال ایران فراتر از یک مسئله آکادمیک، به موضوعی سرنوشت‌ساز برای ایران، منطقه و نظام بین‌الملل تبدیل شده است، به بازخوانی دو پرسش بنیادین پرداخت: اگر کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ رخ نمی‌داد، موقعیت و روند تحولات ایران چه مسیری طی می‌کرد؟ و اگر پس از انقلاب اسلامی، آمریکا ایران را به حال خود رها می‌کرد و سیاست «نه شرقی، نه غربی» به‌صورت واقعی پیگیری می‌شد، سرنوشت کشور چه تغییری می‌یافت؟

وی با بررسی تحولات سیاست آمریکا در قبال ایران، بر وجود یک «خط مشی راهبردی ثابت» تأکید کرد که تغییر دولت‌ها در آمریکا تأثیر ماهوی بر آن نداشته است. هرچند تاکتیک‌ها در دوره‌های مختلف تغییر کرده، اما منطق درونی و غالب این سیاست، «مهار ایران» بوده است. عابدی این مهار را نه صرفاً واکنشی به هم‌افزایی ایران با قدرت‌های شرقی، بلکه ریشه‌دارتر و عمیق‌تر دانست.

دکتر عابدی گفت: ظرفیت ژئوپلیتیکی ایران، موقعیت جغرافیایی راهبردی، منابع طبیعی، محور مقاومت و شبکه نفوذ منطقه‌ای، همراه با مؤلفه‌های فرهنگی-اجتماعی به‌ویژه فرهنگ شیعی، مجموعه عواملی هستند که ایران را به بازیگری متمایز و برای آمریکا تهدیدآمیز کرده‌اند. وی با اشاره به جنگ ادراکی اخیر که بر آتش زدن مساجد و توهین به مقدسات متمرکز بوده، نشان داد که چگونه این مؤلفه فرهنگی-اجتماعی نیز بخشی از محاسبات مهار محسوب می‌شود. به همین ترتیب، سیاست منطقه‌ای ایران، توانمندی موشکی و برنامه هسته‌ای، همگی در چارچوب یک سیر منطقی و بلندمدت سیاست مهار قابل تبیین هستند.

وی سپس به شرایط کنونی و سناریوهای پیش‌رو پرداخت و تأکید کرد که انتخاب واقعی پیش روی ایران، انتخاب میان «جنگ و صلح» یا «جنگ و تسلیم» نیست، بلکه انتخاب میان «انواع جنگ‌ها» و اشکال مختلف مهار است: جنگ مستقیم و فروپاشی نظام، جنگ و تضعیف همراه با جنگ داخلی و احتمال تجزیه، مهار فرسایشی بدون توافق یا عادی‌سازی، و یا توافق محدود.

این استاد دانشگاه با اشاره به اظهارات اخیر مقامات آمریکایی و پیش‌شرط‌های آنان، نشان داد که حتی تضمین عدم هم‌افزایی با قدرت‌های شرقی نیز ایران را از کانون توجه و تهدید واشنگتن خارج نمی‌کند، زیرا ایران مستقل فی‌نفسه برای آمریکا قابل تحمل نیست. وی مقاومت را سیاست گریزناپذیر ایران برای بقا دانست که مستلزم دو اقدام راهبردی اساسی است: نخست، سامان‌دهی اقتصاد به‌صورت مستقل و مقاوم در برابر فشارهای بین‌المللی؛ و دوم، حفظ و تقویت مؤلفه‌های قدرت بازدارنده به‌ویژه توانمندی هسته‌ای و موشکی که بارها کارآمدی خود را در میدان نشان داده‌اند. ایشان با اشاره به نقش بازدارنده توان موشکی در جنگ ۳۳ روزه و تعلل آمریکا در گزینه نظامی، تأکید کردند که این مولفه‌ها غیرقابل معامله بوده و ستون فقرات سیاست مقاومت و بقای ایران در برابر منطق مهار پایدار آمریکا به شمار می‌روند.

در ادامه دکتر «عفیفه عابدی» در یک جمع‌بندی فشرده بر این نکته تأکید کرد که در مقطع فعلی، پاشنه آشیل اصلی ایران در برابر فشارهای آمریکا، انسجام اجتماعی و وضعیت اجتماعی-اقتصادی کشور است؛ به همین دلیل تمامی سناریوهای منازعه طراحی‌شده علیه ایران – از ایجاد شورش داخلی و جنگ داخلی گرفته تا تضعیف نظام و تغییر رژیم – عمدتاً بر این نقطه آسیب‌پذیر متمرکز شده و محصول مستقیم سیاست تحریم حداکثری طولانی‌مدت آمریکا علیه ایران به شمار می‌رود. وی تصریح کرد که عامل اصلی قدرت و بازدارندگی ایران، در کنار حفظ توانمندی موشکی و حد مشخصی از توان هسته‌ای، انسجام اجتماعی است و باید شرایطی فراهم شود که جامعه به مفاهمه‌ای روشن برسد: آمریکا به دنبال صلح، ثبات و توسعه برای ایران نیست، بلکه هدف راهبردی‌اش تضعیف و حذف ایران است و این هدف مستقیماً زندگی، امنیت و آینده تک‌تک ایرانیان را تحت تأثیر قرار خواهد داد.

در قسمت بعدی دکتر «علی عبدی» بحث خود را به بررسی رابطه راهبردی و استثنایی میان ایالات متحده آمریکا و رژیم صهیونیستی و تاثیر آن بر راهبرد واشنگتن در قبال تهران اختصاص داد. ایشان با اشاره به اینکه رابطه آمریکا و اسرائیل همواره یکی از مسائل کلیدی مرتبط با امنیت ملی و تمامیت ارضی ایران بوده، تأکید کرد: علی‌رغم حجم قابل توجه بحث‌ها و ترجمه کتاب‌های خارجی در این زمینه، هنوز نظریه تألیفی بومی و جامعی در ایران در این خصوص شکل نگرفته است. ایشان نظریه جان مرشایمر (به‌ویژه کتاب «لابی اسرائیل و سیاست خارجی آمریکا») را درست اما ناکامل دانستند؛ درست از این جهت که بر نقش محوری لابی صهیونیستی (به‌ویژه آیپک) و نفوذ بی‌نظیر آن در ساختار قدرت آمریکا تأکید دارد و نشان می‌دهد این رابطه منحصربه‌فرد و غیرقابل مقایسه با هیچ رابطه دیگری در نظام بین‌الملل است، اما ناکامل از آن‌رو که تنها به لایه لابی‌گری اکتفا کرده و تمام ابعاد چندلایه و چندسطحی این پیوند را پوشش نمی‌دهد.

وی توضیح داد که رابطه آمریکا و اسرائیل، برخلاف آنچه رئالیسم کلاسیک یا نوین (تدافعی و تهاجمی) پیش‌بینی می‌کند، بر پایه امنیت و منافع ملی آمریکا به‌طور کامل قابل تبیین نیست؛ زیرا در موارد متعدد، آمریکا منافع آشکار خود (مانند رابطه بهتر با جهان عرب برای تأمین امنیت انرژی و بی‌طرفی نسبی در مناقشه اعراب-اسرائیل) را فدای حمایت بی‌قیدوشرط از اسرائیل کرده است.

 

به نظر دکتر عبدی، یکی از مهم‌ترین و شاید مهم‌ترین لایه‌های این رابطه – که حتی از لابی صهیونیستی نیز تعیین‌کننده‌تر است – پیوند منحصربه‌فرد و استثنایی میان «Deep state» (دولت پنهان یا هسته سخت حاکمیت) در آمریکا و دیپ استیت در رژیم صهیونیستی است. این پیوند از پیش از تأسیس رسمی اسرائیل (به‌ویژه از نشست بالتیمور در ۱۹۴۶ با حضور داوود بن‌گوریون) آغاز شد و ریشه در همکاری‌های نظامی، امنیتی و اطلاعاتی عمیق دارد. ایشان با اشاره به منابع تاریخی (از جمله کتاب‌های اخیر نشنال و آثار پیشین) تأکید کردند که این پیوند حتی پیش از تأسیس رژیم صهیونیستی شکل گرفته و پس از آن تعمیق یافته است.

این کارشناس مسائل رژیم‌صهیونیستی برای تبیین دقیق‌تر این رابطه، از مفهوم «تقسیم کار بین‌المللی» (که عمدتاً در اقتصاد سیاسی بین‌الملل برای توصیف رابطه مرکز-پیرامون به کار می‌رود) استفاده کرد و آن را به عرصه امنیت بین‌الملل بسط داد. به اعتقاد وی، رژیم صهیونیستی از بدو تأسیس، نقشی خاص و منحصربه‌فرد در تقسیم کار امنیتی-نظامی جهانی پذیرفته که آمریکا به دلایل حقوقی، اخلاقی، وجهه بین‌المللی یا محدودیت‌های مستقیم نمی‌تواند خود مستقیماً آن را بر عهده بگیرد. این نقش از دهه ۱۹۵۰ (به‌ویژه پس از دیدار بن‌گوریون با ترومن و نقش کلیدی افرادی چون ایسار هارل و مشاوران امنیتی) شکل گرفت و در طول جنگ سرد تعمیق یافت؛ نمونه بارز آن، دسترسی اسرائیل به بلوک شرق و ارائه اطلاعات کلیدی (مانند متن سخنرانی خروشچف در ۱۹۵۶) به آمریکا بود که آمریکایی‌ها نتوانسته بودند به آن دست یابند.

وی با اشاره به کتاب بلومنتال که بخش‌هایی از آن توسط انتشارات سروش ترجمه شده، تبیین کردند که اسرائیل به‌تدریج از یک شریک فصلی به «نائب جنگی» آمریکا در غرب آسیا تبدیل شد. نخستین نمونه‌های بارز این نقش را می‌توان در جنگ ۱۹۶۷ (برای منکوب کردن ناصر) و به‌ویژه جنگ ۱۹۸۲ لبنان (با توافق آریل شارون و الکساندر هیگ) مشاهده کرد. به گفته ایشان، الگوی مورد استفاده در جنگ ۳۳ روزه و تحولات پس از آن، در واقع بازتولید هوشمندانه و پیچیده‌تر همان الگوی جنگ ۱۹۷۳ است که اکنون با توجه به شرایط جدید نظام بین‌الملل نیازمند تبیین تازه‌ای است.

وی تأکید کرد که رابطه کارفرما-مجری که در دهه‌های اولیه جنگ سرد بین آمریکا و اسرائیل تعریف شده بود، امروز به کلی تغییر ماهیت داده است. مرز میان «کارفرما» و «مجری» تقریباً محو شده و ما امروز با یک «دیپ استیت هم‌پوشان» مواجه هستیم؛ موجودیتی که یک پا در عمق حاکمیت آمریکا و پای دیگر در دیپ استیت اسرائیل دارد. دکتر عبدی اوج این هم‌گرایی و هم‌پوشانی را در دوره دولت ترامپ دانستند و آن را نه تنها محصول رابطه شخصی ترامپ و نتانیاهو، بلکه نتیجه پیوند عمیق الهیاتی-آخرالزمانی هر دو دولت توصیف کردند؛ الهیاتی که در دولت‌های قبلی آمریکا (حتی بوش پسر) به این شدت و عمق دیده نشده بود.

دکتر عبدی در پایان تأکید کرد که امروز دیگر نمی‌توان آمریکا و اسرائیل را دو بازیگر جدا از هم دانست؛ بلکه آن‌ها به یک موجودیت راهبردی یکپارچه تبدیل شده‌اند. به همین دلیل، سناریوی پیش‌روی ایران در صورت وقوع درگیری، سناریوی حداکثری خواهد بود؛ یعنی جنگی بسیار گسترده‌تر از جنگ ۳۳ روزه با حجم عظیم حمله هوایی نقطه‌ای، عملیات جنگ سایبری سنگین، جنگ ترکیبی تمام‌عیار و حتی احتمال فعال‌سازی پروژه‌های تجزیه‌طلبی. وی با اشاره به شخصیت ترامپ که فاقد صبر راهبردی است و به سرعت به دنبال دستاورد نمایشی می‌گردد، هشدار دادند که این دو رهبر به دلایل شخصی و سیاسی نیز تمایل دارند ماجرا را بسیار سریع‌تر به سرانجام برسانند.

بخش پایانی این نشست، در قالب سخنان دکتر «سام مهدی ترابی» به بررسی روابط ایران و آمریکا در چارچوب مفهوم «جنگ سرد» و ابعاد ژئوپلیتیکی آن اختصاص یافت. دکتر ترابی با معرفی کتاب «جنگ سرد ایران و آمریکا: نظریه‌ای برای فهم ژئوپلیتیک دنیای معاصر» که به‌طور مشترک با دکتر رنجبر تألیف شده، تأکید کرد که این مفهوم فراتر از جنگ ترکیبی است و شامل ابعاد تاریخی، تمدنی و معنوی می‌شود. به اعتقاد ایشان، روابط ایران و آمریکا همواره بر پایه مهار ایران بنا شده، حتی در دوران پهلوی از طریق حکومت دست‌نشانده. اسناد دولت‌های آیزنهاور و نیکسون نشان‌دهنده این است که ایران به‌عنوان هژمون طبیعی غرب آسیا (نه به معنای زورگویی، بلکه به دلیل عوامل جغرافیایی، تاریخی و تمدنی) شناخته شده و مهار آن از دهه ۱۹۵۰ اولویت آمریکا بوده؛ این رویکرد در دوران کندی، جانسون، کارتر و فورد ادامه یافت و با تأسیس سنتکام در دوره ریگان نهادینه شد.

ایشان روابط ایران و آمریکا را یک جنگ سرد تمام‌عیار توصیف کردند که هدف نهایی آن براندازی هر نظام مستقل و قوی در ایران است، فارغ از ایدئولوژی حاکم – چه سوسیالیستی یا انقلابی. برای آمریکا، ایران قوی غیرقابل تحمل است، هرچند نفوذ در نظام‌هایی با گرایش‌های لیبرال یا سوسیالیستی آسان‌تر باشد. در مقابل، نظامی انقلابی با عناصر ضداستعماری و استکبارستیزی، مقاوم‌تر است و مهار آن دشوارتر. بنابراین، استراتژی آمریکا بر دو محور براندازی و تجزیه متمرکز است: تدریجی (از طریق مذاکره، لبخند دیپلماتیک و جریان‌های داخلی وابسته به حزب دموکرات) یا دفعی (از طریق فشار مستقیم جمهوری‌خواهان و نیروهای خارج‌نشین). اشاره مقام معظم رهبری به «استحاله» در سال ۱۳۸۸ نیز بر همین براندازی تدریجی دلالت دارد که خاصیت انقلابی نظام را زایل می‌کند، حتی اگر ظاهری انقلابی حفظ شود.

دکتر ترابی تأکید کرد که قدرت ایران به‌عنوان یک بازیگر مستقل جهانی، برای قدرت‌هایی چون آمریکا، انگلیس، چین و روسیه آشکار است، اما بسیاری از ایرانیان به دلیل ذهنیت استعماری از دوران قاجار، این پتانسیل را درک نمی‌کنند. ایشان با استناد به سخنان اخیر مقام معظم رهبری، جایگاه راهبردی ایران را فراتر از منابع نفت و گاز دانستند و آن را شاهراه اتصال آسیا، آفریقا و اروپا توصیف کردند – مفهومی که نظریه‌پردازانی چون مکیندر، ماهان، اسپایکمن، برژینسکی و کیسینجر نیز بر آن تأکید کرده‌اند. آمریکا این منطقه را «سنترال» (مرکز جهان) می‌نامد زیرا کنترل آن برای هژمونی جهانی ضروری است. انگلیس و آمریکا نیز به‌عنوان یک واحد انگلو-آمریکان عمل می‌کنند، جایی که آمریکا از دهه ۱۹۴۰ وارث امپراتوری بریتانیا شد تا با تهدیدهایی چون آلمان مقابله کند.

دکتر ترابی مشکلات کنونی ایران را بیشتر نخبگانی دانستند تا اجتماعی، جایی که نخبگان با محاسبات غلط مانع عبور از این عصر تاریخی می‌شوند. ایشان با اشاره به تاریخچه پایین بودن سواد و تعداد دانشجویان در دوران پهلوی، تأکید کردند که مردم همواره جلوتر از نخبگان عمل کرده‌اند، در حالی که دشمنان بر نفوذ در نخبگان تمرکز دارند. نمونه‌هایی چون محدودیت مکاتب اقتصادی خاص در دانشگاه‌ها و تأخیر در پیوستن به سازمان‌هایی مانند بریکس و شانگهای در دولت‌های قبلی، نشان‌دهنده این نفوذ است. بنابراین، هدف آمریکا براندازی و تجزیه باقی می‌ماند و ایران با آگاهی از پتانسیل خود به‌عنوان قدرت جهانی (مانند امپراتوری‌های کوچک گذشته چون انگلیس و هلند)، می‌تواند در برابر این جنگ سرد مقاومت کند.

وی با ترسیم تصویری مقایسه‌ای از ابعاد سرزمینی ایران و قرار دادن نقشه کشور بر نقشه اروپا، بر عظمت جغرافیایی، پیشینه تمدنی و ظرفیت‌های انسانی ایران تأکید کرده و یادآور شدند که مسئله آمریکا با ایران، نه صرفاً یک اختلاف سیاسی مقطعی، بلکه ناظر بر «قدرت ذاتی» و «ظرفیت تمدنی» ایران است. به تعبیر او، ایران صرفاً یک دولت_ملت در معنای متعارف غربی نیست، بلکه تجلی یک تمدن تاریخی و مأموریت تاریخی ایرانیان، تأسیس و بازتولید تمدن بوده است. از این منظر، حتی در شرایط تحریم‌های گسترده و فشارهای چندلایه، تداوم بقا و پیشرفت نسبی اقتصادی ایران خود نشانه‌ای از همین ظرفیت درونی است؛ هرچند وی تأکید کرد که مهم‌ترین مانع بالفعل، نوعی خودباختگی نخبگانی و ذهنیت وابسته‌ای است که طی دهه‌ها در بخشی از ساختار تصمیم‌سازی شکل گرفته است.

در ادامه، وی با اشاره به تجربه برخی کشورها نظیر چین پس از تیان‌آن‌من و ترکیه پس از کودتا، بر ضرورت «بازآرایی درونی» در نظام تصمیم‌گیری تأکید کرد؛ نه به معنای حذف فیزیکی، بلکه به معنای جلوگیری از سیطره نگاه‌های غرب‌گرایانه‌ای که به تعبیر او، مانع تصمیم‌های راهبردی مستقل می‌شوند. از منظر دکتر ترابی، مسئله دیگر سلیقه شخصی یا اختلاف‌نظر نظری نیست، بلکه تجربه میدانی چهار دهه گذشته نشان داده است که وابستگی ذهنی به غرب، عملاً قدرت پیشرفت مستقل را تضعیف می‌کند. او آینده ایران را در تقویت قدرت ذاتی، به‌ویژه در مؤلفه اقتصادی آن دانست و تصریح کرد که تمرکز مستمر بر «تولید» نه یک شعار مقطعی، بلکه دلالت مستقیم بر مفهوم قدرت در روابط بین‌الملل دارد؛ چنان‌که شاخص اصلی قدرت چین در رقابت با آمریکا، سهم آن از تولید جهانی است و کاهش سهم آمریکا از اقتصاد جهانی، بیانگر تحول در موازنه قدرت ساختاری است.

در همین چارچوب، وی با نقد غلبه فرهنگ دلالی و اقتصاد غیرمولد، بر ضرورت گذار به اقتصاد تولیدمحور تأکید کرد و این مسئله را نه صرفاً اقتصادی، بلکه فرهنگی و اجتماعی دانست. از نگاه او، در سنت فکری اسلامی نیز توسعه و صنعت، جایگاهی بنیادین داشته است؛ چنان‌که در آثار علمای پیشین، از جمله در مباحث مرتبط با «صنعت» به عنوان پایه تجارت و پیشرفت، می‌توان رگه‌های نظری توسعه اقتصادی را مشاهده کرد. همچنین با اشاره به کاربرد مفهوم «مونتاژکاری» در نقد وابستگی صنعتی، بر این نکته تأکید شد که مسئله استقلال تولیدی، ریشه در یک مکتب فکری منسجم دارد که در اندیشه انقلاب اسلامی تداوم یافته است. به بیان وی، این مکتب راهبردی، ناظر بر شکل‌دهی به یک نظام سیاسی مستقل و تمدن‌ساز بوده و استمرار آن در گرو بازگشت به همان گفتمان اصیل است.

وی همچنین با نقد برداشت‌های تقلیل‌گرایانه از ساختار سیاسی ایران، بر ثبات و استحکام نهادی نظام جمهوری اسلامی تأکید کرد و پیش‌فرض برخی بازیگران خارجی مبنی بر شخص‌محور بودن ساختار قدرت در ایران را خطای راهبردی دانست. به باور او، استمرار نظام سیاسی مستقل از افراد تعریف شده و همین ویژگی، قدرت تاب‌آوری آن را افزایش داده است.

در نهایت، ترابی با طرح مؤلفه‌های اصلی قدرت ملی شامل جمعیت، تولید صنعتی، علم و ایدئولوژی جهان‌شمول، تصریح کرد که ایران علاوه بر مؤلفه‌های مادی، از یک مکتب فکری «جهان‌شمول» برخوردار است که ظرفیت بسیج معنوی در سطح بین‌المللی را دارد. از این منظر، رقابت موجود صرفاً ژئوپلیتیکی نیست، بلکه ابعادی تمدنی و هنجاری نیز دارد و فهم این لایه عمیق‌تر، شرط طراحی راهبردی مؤثر در برابر آن است.